• Menu
  • Menu

پايان كار، آغاز اکتشاف!

جمعه آخرین روز تابستان 91، آخرین روز هفته ما ایرانیها، آخرين روز كاري هفته اروپاييها و آخرين روز نمايشگاه بود. نمايشگاه هم ساعت كارش كمتر بود. صبح بيدار شدم و بعد از كمي رسيدگي به كاراي شخصي، رفتم براي تموم كردن برنامه هايي كه از قبل تنظيم كرده بودم. بعد از برگزاري اونها، تقريبا ميتونم بگم با تمام كشورهايي كه ميشد حدس زد كه شايد در نمايشگاه تهران شركت كنند و ممكنه مخاطب بالقوه ما باشند، مذاكره داشتم؛ حالا از مذاكرات ٤٥ دقيقه اي گرفته تا مذاكرات كمتر از ٥ دقيقه اي! يك نكته خيلي مهم رو بايد بگم و اون اينكه خدا رو شكر زبان انگليسي ام، به لطف اعتماد به نفسي كه به خرج دادم، خيلي خوب شده. توي هيچ كدوم از جلسات حتي كلمه اي وجود نداشت كه متوجه نشم و هرگز پيش نيومد كه نتونم منظورم رو برسونم. از همه مهمتر اينكه وقتي به اين فكر نميكردم كه دارم انگليسي صحبت ميكردم، خيلي روان تر صحبت ميكردم. بهرحال بعد از تموم شدن كارها سريعا رفتم به سمت آخرين هتل و چهارمين و آخرين جابجايي رو ظرف ٤-٥ روز انجام دادم. از هتل كه زدم بيرون، ساعت ٣ بود. تصميم گيري مشكل بود كه كجا برم و چه كنم.

پاريسي كه نديده بودم!

از اينجا به بعد داستان من و پاريس عوض شد، انگار روزهاي پرفشار و پر استرس كاري كه گذشت، پاريس هم دوست داشت تو اين يكي دو روز باقي مانده از سفر، يك روي ديگه از خودشو نشون بده كه تا حالا به من نشون نداده بود! پامو از هتل كه بيرون گذاشتم، انگار تيتراژ فيلم Midnight in Paris براي من پخش شد. بارون شروع كرد به باريدن و يك تصوير كاملا جديد از پاريس براي من ترسيم شد. جالب اينجاست كه من با اينكه دوربين عكاسيم رو (منظورم همه چيزمه!) تهران جا گذاشتم، اما چتر رو با خودم آورده بودم! اين هم يك نو از نبوغه ديگه؛ مثل اين مي مونه كه يك چترباز وقتي از هواپيما ميپره پايين، يادش بياد كه چترش رو نياورده اما دوربين عكاسي همراهشه!!! درسته كه مي ميره، اما عكسهاي خوبي ميگيره… . حالا حكايت منم همينه، درسته كه واقعا بي دربيني من رو اينجا تا حد مرگ (يعني فكر خريد يك دوربين در اينجا) پيش برد، اما لا اقل اين چتري كه آوردم اجازه نداد كه خيس بشم و زيبايي هاي پاريس باراني رو نبينم.

من، باران و پاریس! خیلی این عکس رو دوست دارم

.

از هتل که زدم بیرون پیاده راه افتادم تو خیابان کیشی راه رفتم. قبل از هرجا، اول از جلوي يك بناي متفاوت رد شدم و توجهم زماني بهش جلب شد كه متوجه شدم همه دارن از اون عكس ميگيرن. كمي كه جابجا شدم، بنايي صورتي رنگ رو ديدم كه يك آسياب بادي داشت و كاملا خودش رو از بناهاي اطرافش متمايز كرده بود. اين بنا مولین روژ (Moulin Rouge) نام داره و در اصل یک کاباره بوده که در سال 1889 ساخته شده. این بنا در خیابان کیشی (de Clichy) قرار داره که به نوعی محدوده نایت کلاب های پاریس یا به عبارتی Red Light Destrict پاریس محسوب میشه. شبها برنامه در این بنا اجرا میشه که نمیدونم چیه، اما توریستهای زیادی دنبال تهیه بلیط برنامه شب اینجا بودن.

کاباره معروف مولین روژ

.

بعد نوبت Starbuks بود. يك كافه لاته و نشستن زير باران من رو با چند توريست روس آشنا كرد. توي اين چند روز واقعا نياز داشتم كه با كسي كه انگليسي بلده صحبت كنم (البته منظورم صحبتي بجز كار هست، وگرنه به اندازه كافي صحبتهاي كاري در حد كف كردن انجام شده بود!). حالا اين فرصت پيش اومد. از سياست گرفته حرف زديم تا كار و زندگي و فرهنگ و سفر و… . تصميم گرفيم كه يه چيزي بخوريم. من پيشنهاد رستوران خيابان ريوولي رو دادم. فكر كنم حدود ساعت ٦ بود كه ناهار خورديم. مسير من مشخص بود. تصميم گرفتم برم محله لادفانس، محله اقتصادي و مهم پاريس. مقصد دوستان روس البته لوور بود. با هم پياده رفتيم تا لوور و من از اونجا خداحافظي كردم كه با مترو برم لادفانس. جالب اينجاست كه دست يكي از اونها چتر بود و بار بود و كيف بود. من براي كمك توي مسير يك پلاستيكش رو گرفتم، اما موقع خداحافظي يادمون رفت كه اين پلاستيك دست من مونده! البته ايميل هم رو گرفتيم و مطمئنم به زودي يك ايميل با محتواي اينكه يه قرار براي گرفتن پلاستيك بذاريم، دريافت خواهم كرد!

داخل هرم اصلی لوور

.

میدان موزه لوور در باران

.

میدان موزه لوور در باران

.

میدان موزه لوور در باران

.

رستوران مجلل مشرف به میدان موزه لوور

.

لادفانس

همونطور که قبلا هم گفته بودم، محدوده اقتصادی و تجاری مهم پاریس که در غرب شهر واقع شده. تقریبا غروب رسیدم اینجا و فقط به چندتا عکس بسنده کردم. ترجیح میدم ایم محدوده رو با عکس توصیف کنم. راستی چی میشد اگه دوربین اصلی ام همرام بود…

محله لادفانس

.

محله لادفانس با دورنمایی از دروازه پیروزی

.

محله لادفانس و نمایی از طاق عظیم آن

.

طاق عظیم لادفانس

.

برج های محله لادفانس

.

محله لادفانس در گوی!

.

ساختمانی تجاری در محله لادفانس

.

نمایی از برج های لادفانس

.

دوباره شانزه لیزه

از غرب به سمت مرکز شهر که برمی گشتم، خیابان شانزه لیزه سر راه بود. تصمیم گرفتم پیاده شم از مترو و یه چرخی دوباره اینجا بزنم. بد نیست توضیحی بدم که بخش اصلی خیابان شانزه لیزه که به ظاق بزرگ پیروزی ختم میشه، شامل پیاده روهای بسیار پهن و عریضی میشه که در سرتاسر این خیابان برندهای بزرگ فروشگاه دارند و همیشه پر از توریست هایی است که توی این مسیر تردد میکنن.

دروازه پیروزی

.

دروازه پیروزی

.

دروازه پیروزی

.

پیاده روهای عریض شانزه لیزه

.

یکی از صدها فروشگاه شانزه لیزه

.

اتفاق جالبی افتاد. متوجه شدم که هواپیمایی بسیار موفق کشورمان در این خیابان دفتر داره! خدا میدونه این دفتر حاصل کدوم فکر بزرگی است که واسه ایران ایر در گذشته وجود داشته، اما کاش امروز فقط اندکی از اون فکر بزرگ برای رونق این ایرلاین وجود میداشت…

ایران ایر در شانزه لیزه!

.

نماینده تنها برند ایران (برند اسبق) در مشهورترین خیابان تجاری اروپا

.

و این تجربه شام خوردن من در خیابان شانزه لیزه. درسته که رستوران انتخابی من از رستورانهای پند ستاره پاریس نبود، اما همین که مک دونالد شعبه شانزه لیزه بود، واسه خودش کلاس داشت!

مک دونالد با بکگراندی از شانزه لیزه

.

پی نوشت:

– پاییز در پاریس، این تیتر احتمالی نوشته بعدی ام خواهد بود!

– خیلی از دوستان توی فیس بوک برای سفرنامه من نظر میذارن. پیشنهادم اینه که اگه همینجا بذارین بهتره. حسش به همراه سفر همیشه همینجا ثبت میشه.

– من موندم و هزارجای ندیده؛ چه کنم؟

– کفشام خیلی قدیمی بود. کف یکی اش شکاف پیدا کرده بود. این چند روز هم از بس راه رفتم داغون تر شد. بارون دیروز کاری کرد که ناچار شذم کفش بخرم. از بس آب رفته بود تو کفشم دیگه نمیتونستم از سنگینی قدم بردارم. حالا این کفش جدیده هم اولشه، پامو میزنه. اینو کجای دلم بذارم تو این پیاده روی ها…! 

بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظرات