• Menu
  • Menu

خنکای پاییز پاریس

صبح شنبه يه حس ديگه اي داشت. ٥ روز بود كه با استرس و برنامه هاي از پيش تعيين شده بيدار ميشدم. اما امروز وقتم آزاد بود. تنها روزي كه توي پاريس وقتم آزاد بود. فردا هم كه باز پرواز بعدي برقرار بود. بيدار كه شدم، مطلب نيمه تمام ديشب رو تموم كردم و چندتا كار اينترنتي كه داشتم رو انجام دادم. بعد هم صبحانه و استارت! بیرون که زدم، یه نسیم خنک می وزید که هم آدم رو یاد بارون دیروز مینداخت و هم یادآوری میکرد که پاییز از راه رسیده.

سالازا (Saint Lazare)

از ميدون سالازا (تلفظ فرانسويها اگه درست شنيده باشم) شروع كردم. يك ايستگاه بزرگ قطار و مترو به همين نام اينجا هست. كلا اين محدوده، اگه اشتباه نكنم همش جزو محدوده اپرا محسوب ميشه كه پر از تاترها و كافه ها است.

نمای بیرونی ایستگاه سنت لازارا (سالازا)

.

المانی در میدان سالازا

.

المانی در میدان سالازا

.

من و ستاره موسيقي روسي
چندين مجموعه بزرگ فروشگاه ها و برندها هم اينجا هست. يه جورايي اينجا مركز مد به نظر مياد. مراكزي كه هر كدومش وسعت هاي چند هزار متري داره (با در نظر گرفتن طبقات) و پر از خريداران و بازديد كنندگان خانم هست.

نمای یکی از مجموعه های بزرگ مد با پرسپکتیوی از چند مجموعه دیگر

.

نمای کف زمین در ورودی یکی از مجموعه ها، کلا عکاسی داخل این ساختمانها ممنوع بود

.

توي يكي از همين ساختمونهاي مد و كالاهاي لوكس يه نفر وارد شد كه كلي آدم دور و برش ميچرخيدن و عكس ميگرفتن و البته گاردش اجازه نميداد كسي بهش نزديك بشه. جالب بود كه من با فاصله از اونها ایستاده بودم، اما از يه دختره پرسيم كه اين كيه؟ گفت: ستاره موسيقي روس به نام آنا. گفت ميخواي عكس بگيري؟ منم تحت تاثير جو، گفتم بدم نمياد. من فكر كردم منظورش اجازه عكس گرفتن ازش بود، دوربین موبایل رو آماده کردم که چهره موسیقی یه جا ثابت بایسته تا من عکس بگیرم. اما نگو دختره از تيم محافظاي ناشناسش بود. رفت جلو و به گارد اصليه يه چيزي گفت، بعد در ميان بهت همه، خواننده اومد به طرف من! و يهو ديدم كه اون دختره سریع موبايلمو گرفت كه از من و ستاره روس با هم عكس بگيره! واقعا همه كف كردن؛ از همه بيشتر خودم…! اون قدر همه چی سریع اتفاق افتاد که واقعا فکر کنم همه اینها 5 ثانیه نشد.

زمانی که دختره داره با آنا هماهنگ میکنه

.

اینم موقعی که گارده داشت با آنا هماهنگ میکرد

.

اونقدری که آنا مشتاق عکس گرفتن با من بود، من نبودم!

.

از مجموعه هاي مد اومدم بيرون. چندتا خيابون رو طي كردن تا رسيدم به اپرا. دفعه پيش كه پاريس بودم نتونسته بودم داخلش رو ببينم. گفتم احتمالا اپراي تاريخي پاريس بايد جاي جالبي باشه و ديدن داخل اپرا ميتونه يكي از بازديدهاي من باشه. وارد شدم و بعد از انتظار چند دقيقه اي در صف بليط، رفتيم داخل. اول دالان بود و بعد لابي و بعد پلكانهاي مجلل. بعدش هم وارد راهروي دور سالن ميشديم كه از اونجا درهايي به سمت سالن اپرا بود. سالن واقعا زيبا بود. سن سالن بسيار بزرگ بود و عمق زيادي داشت. بعضي از صندلي ها هم فضايي اختصاصي براي دو نفر بودند كه هميشه توي فيلم ها ديده بودم. نميدونم پر رو شده بودم يا جسارت عكاسي با موبايلم بيشتر شده بود، اما شروع كردم به گرفتن عكس پانوراما. فضا فقط لنز وايد نياز داشت و حيف بود كه محدوديت موجود، من رو از داشتن عكس از اينجا محروم كنه. بازديد من بيش از يك ساعت زمان برد. داخل اپرا يه بخش موزه اپرا هم هست كه ميشه تاج ها و لباس هاي مختلفي اونجا ديد. آخرش هم موقع خروج فروشگاه بود كه دي وي دي هاي باله حسابي قلقلك ميكردن كه بخريشون! اما واقعا گرون بود.

نمای بیرونی ساختمان اپرای پاریس

.

ابتدای پله های اصلی به سمت سالن اپرا

.

راه پله های اصلی به سمت سالن

.

محدوده دور راه پله ها از بالای پله ها

.

راهرو دور سالن اصلی اپرا

.

داخل سالن اصلی، نمای سن

.

داخل سالن اصلی، جایگاه تماشاچیان

.

داخل سالن اصلی، جایگاه تماشاچیان

.

سقف سالن اصلی

.

ناهار و الگا
اومدم بيرون و فكر كردم بد نيست برم ناهار بخورم و بعد برم كليساي نتردام كه توي سفر قبلي داخلش رو نديده بودم. بعد از طي مسير از اپرا تا نتردام كه خودش حدود ٤٥ دقيقه طول كشيد، ديدم صف ورود به كليسا خيلي زياده. فكر كردم بهتره اول يه چيزي بخورم. ناهار سوپ پياز سفارش دادم كه شامل مايع سوپ، پياز، نان باگت و پنير بود. بعدش هم يكي از بهترين دسرهاي دنيا، دسر سيب…! واقعا عاشق اين دسرم. يكي از خاصيتهاي سيب اينه كه ميكروب معده رو از بين ميبره و هضم غذا رو آسون ميكنه. من بارها صحت اين موضوع رو تجربه كردم كه سيب و مشتقات اون، براي معده كه سوزش داره عاليه. بگذريم!

سوپ پیاز

.

دسر عزیز سیب!

.

وسط ناهار ديدم يك sms از يك شماره با كد روسيه اومد. فهميدم چه خبره! الگا بود (يكي از توريستهاي روسي كه ديروز باهاش آشنا شدم). نوشته بود كه من حوالي نتردام هستم، تو اينجا نيستي كه پاكت من رو بدي؟ تاييد كردم و بهش آدرس دادم كه كجام و هم رو ديديم. خوشبختانه اونها توي صف ايستاده بودند و من راحت رفتم داخل و حدود يك ساعت از نظر وقت جلو افتادم. اما پاكت همرام نبود. قرار شد براي شب يه جا هماهنگ كنيم كه بهش برسونم (كه البته بازم موفق نشديم).

.

كليساي نتردام
كليساي زيبايي كه ويكتور هوگو در شناسوندن اون نقش بسزايي داشت. كليسايي عظيم در جزيره وسط رود سن با ارتفاعي بلند و نمايي سفيد، كه همه توريستهاي پاريس رو به اينجا جذب ميكنه. كليسايي كه تا چندصد سال پيش بلندترين كليساي اروپاي غربي بوده و واسه خودش عظمتي داشته. داخل كليسا رو با الگا و دوستاش با هم ديديم. همزمان مراسم آييني مسيحيها برگزار ميشد و فضايي كاملا روحاني برقرار بود.

نمای غربی کلیسای نتردام

.

نمای غربی کلیسای نتردام

.

درب و ورودی وسط کلیسا. درهای این کلیسا داستان جالبی دارند

.

نمای اصلی داخل کلیسای نتردام

.

حاضرین در مراسم مذهبی کلیسا

.

نمایی دیگر از داخل کلیسا

.

تصميم گرفتم برم بالاي برجهاي كليسا و شهر رو از اون بالا ببينم. از الگا و دوستانش خدافظي كردم و رفتم توي صف پله ها. بيشتر از ١ ساعت تو صف بودم و حدود ساعت ١٧:٣٠ بود كه رفتم بالا. هميشه دوست داشتم قبل از غروب بالاي برج ايفل رو تجربه كنم و از شهر عكس بگيرم، اما بخاطر صف طولاني كه هميشه هست، زمان بندي اش خيلي سخته و تو اين دو سفر موفق نشدم. اما باورتون نميشه كه بگم در بهترين شرايط زماني و وضعيت بسيار مناسب نور(بخاطر ابري بودن هوا) رسيدم بالاي برج كه بخاطر نزديك بودنش به بخش پر از پل رود سن واقعا بي نظيره. ضمن اينكه از اينجا در چشم انداز شهر برج ايفل هم ديده ميشه، اما از بالاي ايفل، منظره پاريس يه چيزي كم داره. بيشتر از يك ساعتي اون بالا موندم. گروه هاي بعدي ميومدن بالا و برميگشتن و من مونده بودم اون بالا و با موبايل عكاسي ميكردم. به مامور اونجا گفتم من يك عكاسم و ميخوام بازم بمونم و عكس بگيرم. به موبايلم نگاهي انداخت و بعد نگاهي عاقل اندر سفيه به من كرد و حتي اونقدر لطف نكرد كه يه تيكه به من بندازه، ولي منظورش اين بود كه اوكي ميذارم بموني، اما لااقل بهونه بهتري بيار… عكاس بي دوربين رو هيچ كي باور نميكنه!

پاریس از بالای برج نتردام

.

پاریس از بالای برج نتردام

.

دورنمایی از بلندیهای موماخ (مونتمارتر) و کلیسای مشهور آن

.

دورنمایی از رود سن و برج ایفل از بالای برج نتردام

.

دورنمایی از رود سن و برج ایفل از بالای برج نتردام

.

آسمان پاییزی پاریس از بالای نتردام

.

دورنمایی از محله لادفانس و برجهای سر به فلک کشیده آن

.

بالاترین بخش برج های کلیسای نتردام

.

نمایی از نیمه جنوبی پاریس (پایین رود سن) و مقبره ناپلئون

.

نمایی دیگر از نیمه جنوبی پاریس و برج بلند مونت پارناس

.

خلاصه الان ميفهمم كه سفر قبلي چه جاي مهمي رو نديده بودم. ديدن بالاي برجهاي كليساي نتردام بر هر مسافر پاريس واجب قطعي است… ! يه مطلب راهنما براي مسافرين پاريس دارم مينويسم كه توي اون خيلي چيزا رو شرح ميدم.

کفش های نو یواش یواش داشت مشکل جدی برام ایجاد میکرد. پنجه های پهن پای من نیاز به کفشهایی داره که اجازه آزادی از نظر عرضی رو در کفش داشته باشه. اما این کفش خیلی به پام فشار میاورد. پله های تموم نشدنی برج رو که اومدم پایین، اونقدر مشکل پام جدی شد که برای چند دقیقه ناچار به نشستن شدم. بعدش هم علاوه بر فشار در ناحیه انگشت کوچیک پا، لرزش خفیفی توی ساق پام داشتم که راه رفتن رو برام سخت کرده بود. اما این آخرین شب من در این سفر پاریس بود…

.

محله لاتین کوارتر

تا حالا پیش نیومده بود که بجز برای دیدن برج ایفل و رفتن به نمایشگاه، در نیمه جنوبی شهر پاریس یا بعبارت دیگه در Left Bank راه برم. یه جاذبه ای همیشه من رو در نیمه شمالی شهر نگه میداشت. اما دیدم فرصت خوبیه که این طلسم رو بشکنم. چند تا جاذبه مهم پاریس مثل مقبره ناپلئون، کاخ ورسای، برج بلند مونت پارناس، پارک لوگزامبورگ و البته محله های سنت جرمن و لاتین کوارتر در همین محدوده جنوبی شهر قرار داره. از قبل یک مسیر پیاده روی رو تهیه کرده بودم. طبق اون مسیر چند کلیسا و پارک و میدون و راسته کافه رستوران رو دیدم. اما مشکل کفشها هر لحظه بیشتر میشد. از یه جایی به بعد دیدم دیگه نمیتونم راه برم. اتفاقی که نباید میافتاد، افتاده بود. پام تاول زده بود و دیگه نمیتونستم راه برم. انتخابی نداشتم! بناچار نشستم توی یک کافه و تلاش کردم همزمان با خوردن یک فنجان چای، از دیدن مردم و خیابانهای جذاب پاریس لذت ببرم.

در حال عبور از رود سن برای رفتن به نیمه جنوبی شهر

.

سنگفرش هایی که دوستشان دارم

.

تاتر اودئون در محله سنت جرمن

.

ساختمانی در کناره پارک لوگزامبورگ (فکر کنم ساختمان سنا)

.

میدان مقابل کلیسای St Sulpice در غرب پارک لوگزامبورگ

.

کافه ای که در آن چای خوردم؛ میز من کمتر از یک متر با پله های مترو فاصله داشت

.

کفشهای میرزا نوروز

نمیتونستم از پاریس در شب بگذرم. با مترو لنگان لنگان رفتم هتل. کفشهامو درآوردم و نیم ساعتی از طریق شستن و ماساژ دادن، تلاش کردم بهترش کنم. رفتم سراغ کفشهای قبلی. چه خوب که هنوز دور ننداخته بودمشون! قیافه داغون و کف خیسش نزدیک بود من رو از بیرون رفتن منصرف کنه. اما نمیشد. هرجوری بود پوشیدمشون. یاد فیلم کفشهای میرزا نوروز افتادم. نمیتونستم راحت راه برم، اما مشکلم به شدت قبل نبود. خدا رو شکر بارون نمیومد و شکاف ته کفش اذیت نمیکرد.

.

بولوار دوکیشی

با رسپشن هتل صحبت کردم. پرسیدم به عنوان پیشنهاد برای آخرین شب در پاریس کجا رو پیشنهاد میدی؟ آدرس خیابان Grands Boulevards رو داد و گفت میشه بهترین بارهای پاریس رو به همراه کلی آدم، اونجا پیدا کرد. پیشنهاد بعدی اش هم چندتا کلاب بود. اولین پیشنهادش هم مثل خیلی دیگه از پاریسی ها کلاب دوپلکس بود که در میدون دروازه پیروزی قرار داشت. تصمیم گیری سخت بود. من چندان علاقه ای به فضاهایی مثل بار و کلاب ندارم. اما بدم نمیومد فضای اینجاها رو توی پاریس ببینم. بدون تصمیم گیری زدم بیرون. مطمئن نبودم بتونم زیاد راه برم. اصلا با این کفشها نمیشد هر جایی رفت! از همون بولوار کنار هتل که بولوار دو کیشی در محله مونتمارتر (موماخ) بود شروع کردم. راسته مناسب برای علاقه مندان Nights Club و Red Light Destrict. نورهای قرمز و فروشگاه ها و آدمهایی که همه تلاش میکردن تو رو به داخل کافه و کلاب خودشون دعوت کنن، کاملا من رو یاد هامبورگ و آمستردام انداخت.

نورهای قرمز معروف شهرهای اروپا

.

بولوار دو کیشی و محدوده نورهای قرمز

.

رسیدم به ایستگاه مترو پیگاله. باید تصمیم میگرفتم. سوار شدم که برم راسته بارها و حضور مردم و جوونها رو (با توجه به اینکه شب یکشنبه بود) ببینم. اما بین راه پشیمون شدم. رفتم به سمت محدوده شانزه لیزه و سعی کردم جایی رو انتخاب کنم که بشه از حضور مردم در اونجا لذت برد. امکان راه رفتن رو دیگه نداشتم. اول خیابون “فوش” جایی بود که انتخاب کرد. تا نیمه شب نشستم، فکر کردم، لذت بردم، خندیدم و… . اینجای سفر دوربین نمیخواست. خواستم خودم باشم و سکوت و پاریس. هرچند که چیزی به اسم سکوت دست نیافتنی بود. حتی تا نزدیکیهای صبح! با توجه به تعطیلی مترو بعد از ساعت 1 بناچار با اتوبوس رفتم به سمت هتل. به قول شهریار:

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم     این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

.

پی نوشت

– واقعا کسی آنا رو میشناسه؟ یا چیزی در موردش شنیده؟

– یکشنبه اتفاقات جالبی افتاد. سعی میکنم امشب یا فردا صبح بنویسمشون

– نوشتن همچین مطلبی (مطلب حاضر) با این تعداد عکس و در نظر گرفتن همه حواشی اون بین 3 تا 4 ساعت وقت میبره!

– یه مطلب دارم مینویسم که حاصل ادراکات من درباره پاریس و بایدها و نبایدهای انجاست. فکر کنم چیز خوبی از آب دربیاد.

– ممنونم از همه دوستانی که تو این سفر همراه من هستن و از طرق مختلف به من اظهار لطف میکنن. دلیل صرف کردن زمان طولانی برای نوشتن این مطلب ها هم فقط همین اشتیاق و لطفی است که ابراز میکنید.

بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظرات