• Menu
  • Menu

آشفته گویی های یک گردشگر!

به اصفهان خواهم رفت. امروز كه روز جهاني گردشگري است تصميم گرفتم كه در اولين فرصتي كه بشه، بار سفر رو ببندم و براي دوباره ديدن اصفهان وقت بذارم. لحظه لحظه حضور من در استانبول داره با اين حسرت ميگذره كه چرا رونق اصفهان ما كمتر از اينجا است؟ پلهاي اصفهان، مسجدهاي اصفهان، حمام ها، بازارها، غذاها، باغها، ميدانها… همشون به نظر من زيباتر از اينجاست؛ اما يك چيز اينجا مي ارزه به همه گردشگري ايران، اونم اراده اي است كه اين تركها براي رونق گردشگري شون دارن…
امروز در سومين روز اقامتم در استانبول، بي حوصله تر از هميشه بودم. در دو روزي كه گذشت و اينجا بودم، صبح تا ظهر روز اول رو كه درگير يك كار اداري بودم، بعد ناهار رو در ميدان تقسيم خوردم و همونجا توي يك كافه نشستم تا آخر شب! نه حس هتل رفتن داشتم و نه حس گشتن. سفرنامه پاريس رو كامل كردم و آخر شب رفتم هتل خوابيدم.  روز دوم رو هم تا ظهر هتل موندم و نوشتم و خوابيدم و وب گردي كردم. بعد ازظهر زدم بيرون و ناهار خوردم و تا شب يه چرخي اطراف اياصوفيا و مسجد آبي سلطان احمد زدم. قسمت خوب ماجرا اونجا بود كه يه كافه معروف رو از كتاب لونلي پلنت پيدا كردم كه مخصوص چاي و قليان بود و واقعا حرفه اي ترين كافه قلياني بود كه تا بحال ديدم. هر ٥ تا ١٠دقيقه يكبار بطور خودكار ذغال قليان رو عوض ميكردند و هرچند دقيقه يكبار يك سيني چاي مياوردن كه اگه تمايل داشتي ميگرفتي. اينترنت پرسرعت هم مزيد بر علت بود كه دلت نخواد اونجا رو ترك كني. خلاصه اين هم روز دوم من بود.
امروز هم تا ظهر هتل بودم. براي ناهار رفتم بالاي يه ساختمان بلند كه هتل بود و بالاي پشت بامش رو رستوران كرده بود و نماي زيبايي داشت. بيرون كه اومدم توي بازار سنتي استانبول چرخي زدم و بيشتر با فرهنگ …… (نميخوام واژه بدي استفاده كنم كه توهين باشه) اين مردمان آشنا شدم كه حالا مفصل شرح ميدم.
بعدازظهر خيلي بي حوصله و بي حال بودم. امروز مثلا روز جهاني گردشگري بود. واقعا از شدت بي تصميمي و فكرهاي پريشاني كه اجازه درست فكر كردن رو بهم نميداد، توي كافه نشستم و باز هم متوسل به قليان شدم! اينجا به قليان، نارگيله يا واتر پيپ هم ميگن. البته در حين قليان كشيدن، مطلب بعدي كه درباره راهنماي سفر به پاريس هست رو كامل تر كردم. بعد هم بي هدف راه افتادم توي خيابان مقابل سلطان احمد. يهو يه تابلو نظرم رو جلب كرد. رقص سماع مولوي! به وجد اومدم. آخه واقعا حوصله ديدن اينجا رو نداشتم. هم اينكه بعد از پاريس لذتي نداره كه استانبول رو بگردي و هم اينكه كلا احساس خوبي به تركيه ندارم. احساس ميكنم حق ما است كه موقعيت گردشگري مون اين باشه؛ اما بي فكري و بي برنامگي و از اون مهمتر نبود يك اراده جدي براي رونق گردشگري ما، باعث شده كه اين حسرتها رو من و امثال من، در تنفر از شهرهايي مثل دوبي و استانبول نشون بديم. پولي كه هر سال بابت سفر ايرانيها به اين شهرها هزينه ميشه، چه جاهايي رو كه نميتونست توي ايران آباد كنه، اما چه فايده گفتن! خيلي حرف دارم براي گفتن، ولي دريغ…
بليط سماع رو گرفتم. توي يك حمام تاريخي به نام حوجاپاشا انجام ميشد. توي يك ساعت و نيمي هم كه تا شروع برنامه مونده بود، اطراف درياي مرمره و روي پل يه چرخي زدم. احساس سرما خوردگي داشتم، هنوزم دارم. هميشه بعد از سفرهاي فشرده، اين طوري ميشم.
اما رقص سماع؛ يك برنامه يك ساعته ساده. اول دو سه قطعه موسيقي نواخته ميشه، بعد گروه اصلي ميان و آروم آروم رقص شروع ميشه. ٧ نفر در جايگاه ميشينن و مينوازند و يكي دو نفر هم ميخونن. با يك قطعه تكخواني سنتي شبيه به آواز سنتي خود ما برنامه اصلي شروع شد و بعد ٥ نفر ميدان دار آروم آروم چرخش رو آغاز كردن و فكر كنم بيش از نيم ساعت چرخيدن. متاسفانه عكس گرفتن هم ممنوع بود. حتي با موبايل من!!!
الان هم اومدم توي يك رستوران نشستم كه سوپ داغ بخورم، اما بدن درد و بي حوصلگي و خارش گلو، حكايت از جدي شدن شوخي سرما خوردگي با من شده.
اما اين پراكنده گويي ها و پریشانی امشب من دليل داره. دوست دارم يه كاري بكنم. اينجا براي گردشگري شون وقت گذاشته ميشه. هزينه ميشه. برنامه دارن. اينجا براي همه سليقه ها، همه چيز هست. اينجا غير مسلمانها ميان توي مسجد آبي و با اينكه دامن هاشون همه پاهاشون رو نپوشونده، اما از حضور در مسجد ما مسلمونها، تحت تاثير قرار ميگيرن. اينجا هم ميشه رقص سماع رو انتخاب كرد هم رقص بهترين رقاص زن ترك رو كه كلي جايزه گرفته. دولت تركيه در تمام نمايشگاه هاي دنيا غرفه ميگيرن و هیچ نمايشگاه گردشگري مهمی نيست كه بدون تركيه باشه. از ايران بگيريد كه بزرگترين غرفه خارجي نمایشگاه ایران رو ميگيرن تا نمايشگاه لندن كه غرفه شون از همه ايالت هاي آمريكا با هم، بزرگتره. اينجا دولت به بخش خصوصي نميگه كه پول غرفه من رو تو بده! اينجا دولت آژانس ها رو حمايت ميكنه كه تور براي ورود گردشگر به كشورشون بذارن. اينجا ميخوان؛ و چون ميخوان ميتونن. ما نميتونيم. چون نميخوايم، چون حتي اگه بخوايم هم راهش رو اشتباه ميريم. ايده هايي كه ما براي رونق گردشگري داريم، همه ميسوزه. من كلي ايده دارم كه همشون توي سينه ام حبس شده. كسي نيست كه بتونم بهش اطمينان كنم و از اون مهمتر احتمال بدم براي انجامش وقت بذاره و هزینه کنه. ديروز سايت آرش نورآقايي رو ميخوندم، ايده اش براي موزه مفهومي عاليه. اما آخه كو؟ بناهامون داره خراب ميشه، ميراث معنوي مون داره از بين ميره و …
راستي ما با ميراثمون چه كرديم؟ دقيقا كي نعلبكي و فنجون كمر باريك رو كنار گذاشتيم كه حالا اينجا سردمدار اين وسيله چاي خوري ما باشه؟ كي ورزش باستاني رو پر رنگ كرديم كه لااقل توريستهاي اندكي كه ميان، ببينن تا اگه فردا مثل مولوي كه مال تركيه شد، مدعي تازه اي براي آئينهاي ما پيدا شد، لااقل بگيم ريشه اش اينجا است.
بخدا راه داره. برنامه ميخواد. ديمي نميشه. بخدا پاريس يك شبه نشده پر گردشگرترين شهر دنيا. بخدا فرودگاه شارلز دوگل كه دومين فرودگاه پر تردد اروپا است، حتي يك پنجم فرودگاه امام هم وقت نميگيره.

قرمه سبزي بي سبزي با كشك!
ديشب جايي نشستم كه روبروم موسيقي سنتي اجرا ميشد. يك مرد چاق نيمه ديوانه هم ميرقصيد، مردم هم جمع شده بودن. يه چيزي اومد تو ذهنم. تجسم كردم كه گردشگري ما مثل خورشت قرمه سبزي اي شده كه اصرار داريم قرمه سبزي صداش كنيم، اما ميگيم اولا سبزي نداشته باشه، دوما بايد طعم كشك بده، سوما بايد با قاشق ژاپني بخوري اش!
آخه گردشگري ايران بدون سنتها و فرهنگهاش كه گردشگري نيست. ما كه نبايد اداي جايي رو درآريم. ما بايد خودمون باشيم. ما بايد سنتهامون رو به دنيا نشون بديم. امروز آخر رقص سماع چند آيه قرآن خونده شد. همه هم گوش كردن، هم يهودي هم مسيحي. اما فردا تو همين سالن رقص اجرا ميشه. میخوام اينو بگم كه ما باید آئین های دینی مون رو از راه صحیح به نماش بزاریم. میخوام بگم رقص باباكرم ما با كلاه شاپو و سبيلهاي از بناگوش دررفته و لنگ دور گردن، آخه چرا بايد حذف بشه؟ تار و سه تار ما چرا توي همه جاهاي توريستي ما نيست. سنتهاي ديگه مون كجاست. موزه متفاوتمون كجاست؟ توي كرواسي يك موزه هست به نام موزه روابط از بين رفته. اومدن از همه جاي دنيا چيزايي رو كه بين دو نفر دوست به عنوان يك شيئ بيادماندني وجود داشته، اما رابطه شون به يك دليل يهو از بين رفته، رو جمع كردن و اسمش رو گذاشتن Broken Relationships Museum. توي دنيا هم تك و منحصر بفرده.
واي كه چقدر حرف و ايده دارم. استانبول بهم فشار آورده. بغضم رو شكسته. دوست دارم كه كشورم، ايرانم رونق داشته باشه.
دوست دارم ايران رو همون جوري كه ايران واقعي هست، به همه بشناسونيم. اصول اعتقاديمون رو حفظ كنيم؛ اما اگه چيزي رو يك زماني با دلايل واهي محدود كرديم يا حذف كرديم، امروز اجازه نديم كه از بين بره. به عنوان مثال ما ميتونيم با تكيه بر آيين هاي قجري كه داريم، برنامه هاي خوبي راه بندازيم و در سطح بين المللي تبليغ كنيم و گردشگر جذب كنيم. مثل فیلمهای علی حاتمی یا فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما. باید فکر کنیم. ایده پردازی کنیم. باندبازی ها رو کنار بذاریم. باید زیر یه پرچم همه با هم یاعلی بگیم…
اينها يه بخشي از حرفاي زياديه كه براي گفتن دارم. اينها درد دلهاي يك گردشگره كه بيش از ٦٠ شهر دنيا رو ديده و بالاي ٨٠٪ شهرهاي مهم ايران رو از نزديك لمس كرده. اينها بغض يك توريست در روز جهانی توريسم هست!

روز گردشگری تون مبارک!

بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظرات