عصر شنبه كه كوتناهورا رو با تموم زيبايي ها و هواي بي نظيرش ترك كرديم، مقصدمون جايي در غربي ترين نقطه چك به نام “كارلووي واري” بود كه نزديك به ٣ ساعت تا اونجا راه داشتيم. براي رسيدن به اين شهر بايد مسيري از شرق تا غرب چك رو طي ميكرديم و از شهر پراگ هم عبور ميكرديم. توي راه فرصت بسيار خوبي بود تا با يه دوست ١٥ ساله گپ بزنم و ياد خاطراتي كنم كه ماهها بود سراغ آرشيو مربوط به اونها در ذهنم نرفته بودم. تمام طول مسير رو در بارون و مه شديد طي كرديم و گاهي شدت بارون اونقدر زياد ميشد كه دور تند برف پاك كن هم از همراهي عاجز بود. تراكم مه هم يه جاهايي باعث ميشد سرعت حركت رو به حدود ٢٠ كيلومتر در ساعت كاهش بديم تا بشه به سختي انحناي جاده رو ديد.
.
كارلووي واري
حوالي ساعت هشت و نيم شب بود كه رسيديم به شهر رويايي Carlovy Vari و با صحنه اي مواجه شدم كه محاله حالا حالا فراموشش كنم. انگار صحنه اي از يك فيلم خيلي قشنگ بود كه براي من رقم خورد. داستان از اين قرار بود كه همين طور كه مسير جاده رو در مه بسيار غليظ ادامه داديم، رسيديم به جايي كه جاده به صورت زيگزاگي بود و ارتفاعمون آروم آروم كم شد و همزمان شدت مه هم ذره ذره كم شد و وقتي كه به پايين ترين نقطه رسيديم، با صحنه اي واقعا رويايي از شهر مواجه شدم كه توصيفش نه كار قلم هست و نه كار عكس! خيلي دوست داشتم از قبل ميدونستم كه قراره همچين صحنه اي رو ببينم و فيلمبرداري ميكردم. انگار يك پلان از يك انيميشن والت ديزني بود كه براي من به طور ويژه اكران شد. مثل حركت Crain كه از بالاي شهر و از داخل مه شروع شد و اومد پايين كه ديگه از مه خبري نبود و ميشد ساختمونهاي رنگي و بسيار زيبا رو در نور زرد رنگ چراغها ديد؛ در حالي كه تكه هايي از ابرها رو هنوز ميشد در اطراف نورها و ساختمونهاي بلند مشاهده كرد.
در بدو ورود رفتيم خونه يكي ديگه از دوستهاي مارتين و نازي كه يك بلاروسي به نام “روستيا” بود. يك واحد آپارتماني در يك ساختمان دو طبقه با يك دكوراسيون مدرن كه من رو در همون لحظه اول مجذوب خودش كرد. روستيا گويا همين چند ماه قبل با يكي از هم مليتهاي خودش ازدواج كرده بود، اما همسرش اون شب پيش ما نبود و به بلاروس رفته بود. حس روستيا و حس خونه اش هيلي حس خوبي بود. امكاناتي كه توي خونه اش بود رو دوست داشتم، چون هم كيفيت مناسبي داشت و هم به اندازه و كارآ بود. چند دقيقه اي رو نشستيم و دوستاي قديمي ديداري تازه كردن و گپ زدن. بعد هم ٤ نفري رفتيم براي شام. در مسير رفتن به رستوران، به طور جالبي، يك زن و شوهر ديگه اي از دوستاي مارتين رو ديديم و اونها هم به ما ملحق شدن و ٦ نفري رفتيم توي Pub نزديك خونه روستيا نشستيم. فكر كنم حدود سه ساعت و نيم اونجا نشستيم و حرف زديم و شام خورديم و خنديديم. پر و خالي شدن چندباره ليوانهاي بزرگ beer مارتين و دوستاش، واقعا براي من جالب بود! نميتونم تصور كنم كه چطور ميشه اين همه از اين نوشيدني بد مزه خورد! بالاخره این دور هم نشینی ساعت 2 صبح تموم شد و برگشتیم برای خواب در آپارتمانی که خیلی دوستش داشتم.
.
.
.
گشت زنی در کارلووی واری
صبح همگی خیلی دیر بیدار شدن. البته طبق معمول، من با خوابیدن زیاد مشکل داشتم و از فرصت خواب بودن بقیه برای دوش گرفتن و اینترنت گردی استفاده کردم. نازی که بیدار شد، یک صبحانه بسیار مفصل برای همه تدارک دید و همگی دلی از عزا در آوردن! بعد اما وقت گشتن در شهر دوست داشتنی و رویایی کارلووی واری بود. با ماشین دوباره مسیر سراشیب به سمت مرکز شهر رو طی کردیم و از کنار رود زیبای اوهر پیاده راه افتادیم برای گشت زنی در خیابونها.
این شهر از چند بابت مشهوره: یکی بخاطر جشنواره فیلم معروفش که همین چند وقت پیش لیلا حاتمی هم به عنوان داور در این جشنواره حضور داشت. دوم بخاطر چشمه های آب معدنی و آب گرم و خواص درمانی آب های موجود در این شهر هست که همه ساله علاقه مندان زیادی رو به این شهر میکشونه. سوم بخاظر زیبایی بسیار زیاد خود شهر و فضای متفاوت و کارتونی اون هست که بازدید از این شهر رو بسیار جذاب میکنه.
مهمترین قسمت شهر در پایین ترین ارتفاع واقع شده و بقیه قسمتهای معمولی شهر دورتادور بخش توریستی و مرکزی رو احاطه کرده. چشمه های آب معدنی، راسته های پیاده روی، فروشگاه های گرون قیمت، کالسکه های اسب، ساختمانهای رنگی، هتلها و رستورانها و کافه ها، و البته رود اوهر و خلاصه همه دیدنیهای اصلی در همین قسمت اصلی و پایین شهر (از لحاظ ارتفاع) قرار داره. 12 (به روایتی 13) چشمه آب گرم با دماهای چهل و چند درجه تا شصت و چند درجه در این بخش وجود داره که همه ساله افراد زیادی رو با هدف درمان به اینجا میکشونه. بخشی از انواع درمانی که اینجا رایج هست، خوردن آب از چشمه های مختلف در ساعتهای مختلف و اندازه های مختلف هست که فرد تحت درمان ناچار میشه گاهی تا چند هفته اینجا بمونه. جالب اینه که لیوان های خاص و منحصربفردی برای این منظور در اندازه ها و شکلهای مختلف طراحی و ساخته شده که تقریبا دست همه بازدید کننده های شهر (حتی خود من) میشد یکی از اونها رو دید. فکر میکنم حدود دو ساعت طول کشید که یک دور کامل در بخش مرکزی شهر زدیم و نازی و مارتین من رو مجبور کردن که از همه چشمه های آب گرم، یک کم برای تست بخورم! واقعا به دو سه تای آخر که رسیده بودم، داشتم بالا میاوردم. بدبخت اونایی که ناچارن چند روز و روزی چند بار از این آب بخورن… آخر گشت زنی مون هم رفتیم یه چیزی خوردیم و بعد راه افتادیم به سمت مقصدی که از اون شروع کرده بودیم؛ دیه چین.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوباره دیه چین
عصری بعد از یک ساعت و نیم طی مسیر رسیدیم دیه چین. یه چرخ کوچیک توی شهر زدیم و رفتیم خونه نازی و مارتین. اولی که رسیدیم واقعا هرسه تایی مون نیاز به یک Coffee رو با تمام وجودمون حس میکردیم. درست بعد از 48 ساعت برگشته بودم توی خونه ای که ازش راه افتادیم و ظرف این 48 ساعت خیلی از زیبایی های چک رو تجربه کرده بودم. حس خوبی داشتم. احساس رضایت از دو روزی که گذشته بود داشتم. فاصله عصر تا شب رو به حرف زدن و موسیقی گوش کردن و دوش گرفتن و شام خوردن گذروندیم؛ البته در تمام مدت یه نیم نگاهی به اینترنت هم داشتیم!
.
صبح دوشنبه که درست یک هفته از شروع سفر پر ماجرای من میگذشت، زمان خداحافظی از مارتین و نازی بود. صبح زود طبق خواهش خودم، نازی من رو بیدار کرد و سه تایی به اتفاق رفتیم ایستگاه قطار و نازی در کمال لطف و محبت (و شرمندگی من!) حتی بلیط قطار من به پراگ رو هم خودش خرید و بعد هم ناچار شدیم که خیلی زود از هم خداحافظی کنیم چون قطار در حال حرکت بود. انصافا این 48 ساعت برای من فراموش نشدنی بود. فشرده اما دلنشین و بی نظیر…
.
پراگ
بعد از حدود یک سال و نیم، دوباره اومدم پراگ. شهری زیبا و پر از حس که دفعه قبلی اون رو با فلورانس مقایسه کردم. اما این بار که 4 تا شهر دیگه چک رو دیده ام و اومدم اینجا، میخوام بگم که در حق بعضی از شهرهای دیگه چک کم لطفی شده! ولی خوب! پراگ اونقدر زیبا هست که به محض قدم زدن در اون، دوباره دلربایی کنه و تو رو مسحور زیبایی های خودش بکنه. سعی کردم توی چند ساعتی که توی پراگ حضور داشتم، از دیدن مناظر لذت ببرم و در بخش تاریخی قدم بزنم. برای همین توضیحی اضافه بر اون چیزی که در سفرنامه قبلی پراگ نوشتم، ندارم. بافت تاریخی پراگ خیلی پیچ در پیچه و کوچه ها اصلا نظم ندارن و کاملا درهم هستن. اما جالبه که بعد از یک سال و نیم، تونستم بدون نیاز به نقشه مسیر ایستگاه قطار تا میدان اصلی شهر رو طی کنم و هنوز روابط کوچه ها و خیابونها توی ذهنم از بین نرفته بود. سرمای هوا هم کاملا آزار دهنده بود و باعث میشد یه جاهایی اون لذتی رو که باید ببری رو نبری!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برای رفتن به مقصد بعدی ام، باید میرفتم فرودگاه. با همون بلیطی که نازی گرفته بود، از ایستگاه قطار مرکزی شهر بوسیله یک اتوبوس (که هر نیم ساعت یک بار حرکت داشت) رفتم فرودگاه. این فرودگاه 2 ترمینال داشت که ترمینال 1 مربوط به پرواز به مقاصد غیر از شنگن یود و ترمینال 2 مربوط به کشورهای محدوده شنگن. من ترمینال 2 پیاده شدم و آماده شدم برای یک سفر نسبتا طولانی…
delam bara martin o nazi tang shod kheyli azizan
سلام. نه تنها خیلی عزیزند، بلکه همسفری باهاشون هم خیلی خیلی لذت بخشه… جاتونو اونجا کلی خالی کردیم!
دوستم از دل ضعفه گذشته دل غشه گرفتم چقدر زيبا و دوست داشتني بود جاهايي كه رفتي و خيلي خوشحالم كه اين سفر رو داشتي چون دوباره تو عكست تونستم خنده واقعيتو ببينم و دوباره همسفرت بشم وخوشحالم كه در كنار دوستان عزيزت روزاي خوشي داشتي.
ديگه زود برگرد عيد شده بايد عيدي بدي…… 🙂
سلام. ممنون… آره حسی که داشتم خیلی خوب بود؛ فقط کاش راهی بود برای اینکه میشد این حس رو موندگار کرد! ضمنا ما جزو عیدی بگیرها هستیم!!!
فكر ميكنم سفري نميدونم ! فقط ميدونم كه اينجا نوشتي كاش اين حس ميشد موندگار ميشد بهت بگم با اينكه آرزوم روزهاي بهتر و موفقتر براي تك تك دوستامه ولي طاقت نبودنشون رو ندارم. پس ميري سفر برگرد پليز 🙂
فعلا چشم؛ تا ببینیم آینده چی پیش میاد…!